دنیای کوچک من

سفری به دور دنیاست ، وقتی دستانم تا انتها ، رویت را نوازش می کنند

welcome


سلام به همگی به دنیای کوچک من خوش اومدین

امیدوارم بهتون خوش بگذره و کمک کنین که دنیای من بزرگتر بشه واین کارو با نظر دادن می تونین انجام بدین

+ نوشته شده در  91/01/23ساعت   توسط آنوش  | 

بعد از من . . .

میدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه

گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش واو یکریزو پی در پی دم گرمو چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتهگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  91/02/17ساعت   توسط آنوش  | 

نسل ما

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم ،


نسل خوابیدن با اس ام اس ،


نسل درد و دل با غریبه های مجازی ،


نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه ،


نسل لایک و پوک از روی قرض ،


نسل کادو های یواشکی ،


نسل خونه خالی و دعوت شام ،


نسل پول ماهانه ی وی پی ان ،


نسل صف و دعوا ،


نسل تف ، وسط پیاده رو ،


نسل هل ، توی مترو ،


نسل مانتو های تنگ ،


نسل " شینیون " زیر روسری ،


نسل شرت " play boy " هنگام سجده ،


نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار ،


نسل شارژهای اینترنی ،


نسل " copy , paste " ،


نسل عکسای لختی در ساحل دوبی ،


نسل جمله های کوروش و دکتر ،


نسل فتوشاپ ،


نسل دفاع از فاحشه ها ،


نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ،


نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو !!

+ نوشته شده در  91/01/30ساعت   توسط آنوش  | 

حکایت شیری که عاشق آهو شد


شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.


شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.

از دور مواظبش بود… 


پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، 


شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد. 


دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...


گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.


با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده 


شیر شد. 


و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…


نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه 


چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم 


رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .


+ نوشته شده در  91/01/30ساعت   توسط آنوش  | 

نگاه ...

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم


ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد

 

به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم


ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند

+ نوشته شده در  91/01/25ساعت   توسط آنوش  | 

شانه هایت ...

سر بروی شانه های مهربانت میگذارم


عقده ی دل میگشایم


گریه ی بی اختیارم


از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم


شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

+ نوشته شده در  91/01/25ساعت   توسط آنوش  | 

سخنی از ویکتور هوگو

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،


          و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،


                 و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،


                           و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي


         آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد....


اما اگر پيش آمد بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA
+ نوشته شده در  91/01/25ساعت   توسط آنوش  | 

+ نوشته شده در  91/01/25ساعت   توسط آنوش  | 

خدایا دلم میخواد رها شم....

خدایا دلم میخواد رها شم....

رها شم

 از بند تموم چیزایی که آزارم میدن...

از بند حقیقت هایی که تلخن...خیلی تلخن ولی باید قبولشون کنم...

از احساسی که خودمو توش غرق کردم...

نمیدنم اسمش چیه ولی هرچی هست بده...خیلی بد!

خدایا غرورمو شکستم چون غرور یکیو شکسته بودم...

سخته بخاطر یه چیزی که نیست غرورتو بشکنی....!

خدایا من نقشمو خوب بازی کردم...با تموم وجودم بازی کردم..

چون حقم بود...باید تنبیه میشدم...!

خواسم درک کنم چه احساسی رو تجربه کرده بود...

خواسم منو ببخشی...منو ببخشه...!

درسته زدم زیر عهدی که بات بسته بودم...

جورشو پس دادم...!

خدایا امشب دیگه راحتم...امید دارم که منو میبخشه...

و تو هم که همیشه بخشیدی....اینم روش...

دوست دارم خدا.....

+ نوشته شده در  91/01/24ساعت   توسط آنوش  | 

منتظر

            ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥


منتظر دستای گرمت بودم تا نجاتم بده


هر چی با تو خندیدم ، هر چی گریه کردم


هر چی احساس کردم


نمیدونم کدوم آرزو، تو رو صدا کرد ؟


نمیدونم کدوم خواهش ، معنای خواهش من شد ؟


نمی دونم کدوم شک و تردید ، واژه های دردآلود منو از یادت برد ؟


نمیدونم چرا این قصری رو که تمام نفسهام تو اون محبوس بود


یه شبه خراب شد؟


همه راها رو رفتم


همه درارو کوبیدم


با تمام حسم صدات کردم


ولی نفهمیدم چرا؟


چرا نشد پیدات کنم


چرا نشد مال من باشی؟


می دونم بی تو بودن سخته. تو این چند وقت خوب مزه اش رو چشیدم


اما من تسلیم تقدیرم. تسلیم انتخاب تو


خوشبختش کن با هر کی که خودش می خواد


شاید وقتی خوشبخت شد یاد من بیفته که تنها آرزوم خوشبختیش بود

+ نوشته شده در  91/01/24ساعت   توسط آنوش  |